بی بهانه
90/10/26دارم فکر می کنم به فردا...به بچه هایمان و به بچه هایشان. و گوش هایی که حوصله شان را سر برده اید. دارم فکر می کنم به ته مانده رنگ و رو رفته عقیده، از بس که جانماز تعصب را آب کشیدید. و شعار به خورد افکار عمومی دادید. دارم فکر می کنم به شباهت تو، و پیرهن عثمان- به شباهت تو و قرآن های بر نیزه.... و ضاقت الارض و منعت السماء...
تاملی بر فیلم تهران من حراج
90/06/29دختر و پسرهایی که غنائم تاراج یک مهمانی شبانه اند، در صف انتظار شلاق خوردن نشسته اند، صدای فریاد و شلاق یک در میان به گوش می رسد و کم کم تو هم مثل همه جوان هایی که در صف نشسته اند بغض می کنی و زل می زنی به زمین... به زمینی که زیر آن شب ها میهمانی می گیرند، روزها ترانه های غیر مجاز ضبط می کنند، تئاترهای بدون مخاطب تمرین می کنند و فیلم های زیرزمینی می سازند؛ بغض می کنند، بغض می کنند، بغض می کنند... و یک روز همه این بغض ها را داستان می کنند. تهران من حراج، اولین فیلم بلند گراناز موسوی، روایتی ست از حکایت های زیر زمینی و زیر پوستی پایتخت که روی پرده هیچ سینمایی نرفت، اما کمتر کسی در پایتخت از آن بی خبر ماند.
تهران من حراج فيلمي است كه با ورود به بازار غيررسمي محصولات سينمايي سر و صداي زيادي پيرامون آن به وجود آمد. اين فيلم روايتی سیاه و سفید از زندگی دختری پایتخت نشین است. یک بازیگر جوان تئاتر در یک گروه نمایش زیرزمینی که به خاطر اختلاف عقیده با خانواده متعصب خود، تنها زندگی میکند و با درآمد حاصل از طراحی لباس زندگیش را می گذراند. مرضیه نماینده جوانانی ست که از چهاچوب های قانونی و عرفی جامعه امروزی به سطوح آمدند و برای تحقق آرزوها و آرمان های سانسور شده خود، به دنبال جامعه ای آزاد هستند. آشنایی با سامان- جوانی ایرانی که مقیم استرالیا ست و به تازگی به ایران بازگشته است، بهانه ای برای فرار مرضیه از ایران است، بهانه ای که به تدریج رنگ عاطفه می گیرد.
گراناز موسوي، كارگردان اين فيلم که از نوجواني به بازيگري و ديگر فعاليتهاي سينمايي و تئاتري گرايش داشت، پس از مهاجرت به استراليا به تحصيل در رشته سينما پرداخت و هماكنون در حال گذراندن پاياننامه دكتري با موضوع سينماي شاعرانه است. «تهران من حراج» بخش عملي پاياننامه دكتراي اوست كه براي ارايه به دانشگاه ساخته شده بود، اما توانست نظر منتقدین و تماشاگران جشنوارههای متعددی از جمله جشنواره بینالمللی فیلم تورنتو، روتردام، جشنواره بینالمللی فیلم پوسان و نیز موزه هنر مدرن نیویورک و بوستون را به خود جلب کند. این فیلم همچنین برنده جایزه بهترین فیلم مستقل سال ۲۰۰۹ در استرالیا (اینساید فیلم اَواردز) شد.
با توجه به ماهیت اعتراض آمیز این اثر، در مجموع می توان گفت که رسالت خود را به خوبی انجام داده است، اما بر خلاف آنچه که از تولیدات سینمای ایران انتظار می رود، تیغ برهنه انتقاد در این فیلم روحیه مخاطب ایرانی را شکنجه می دهد. دیالوگ های بی پرده و بی مقدمه، بیش از آنکه حس همدردی مخاطب را برانگیزد به او یادآوری می کند که سزاوار ترحم است. فیلم، پیمانه کوچکی ست که دریایی از مشکلات جوانان ایرانی را در آن سرازیر کرده اند، صفهای طولانی مقابل سفارتخانهها، مواد مخدر، گروههای زیرزمینی، دشواری های زندگی دختران مجرد، ایدز و … که هرکدام میتوانست به صورت جداگانه موضوع یک فیلم بلند باشد، همه حقایق دردناکی ست که شما پابه پای مرضیه تجربه خواهید کرد. شاید تعبیر کارگردان که فیلمش را کولاژ یا چهلتکهای از تجربیات خود و دوستانش می داند، بهترین توصیف برای فیلم باشد؛ البته علی رغم این تنوع موضوعی، کارگردان در القای محتوای مورد نظر خود در پایان داستان موفق به نظر می رسد. موسوی در خصوص فیلم خود می گوید: «داستان تهران من حراج قصه سرگشتگي نسل ماست. بچههاي اين روزهاي تهران از پس آوار جنگهاي سخت و نرم فراموش ميشوند و به حال خود وا گذاشته ميشوند و گه گاه راه گم ميكنند...اين فيلم متعهد به واكاوي رنج جوان امروزي بودن در تهرانی است كه در شكاف ميان سنت و مدرنيته سالهاست دست و پا ميزند. تهراني كه زيرزمينهاي مخفي اش، خوب يا بد، جزيي از هويت اين شهرند. ما هم به عنوان فيلمساز و نويسنده ميتوانيم از كنار اينها به سادگي بگذريم يا ميتوانيم درنگ كنيم و ببينيم. من چندين سال در استراليا كارِ ترجمه كردهام و شاهد ماجراهاي دردآوري بودم كه براي بسياري از بچههايي رخ ميدهد كه چشم بسته و سودا زده كولهبار هجرت ميبندند و در جستوجوي بهشت، سر از برزخ و بنبست در ميآورند ... مشكل در خود اين فاجعهها ست نه دوربيني كه لنز و نورش را رو به آنها گرفته است».
موسیقی در این فیلم نقش دیالوگ های سوم شخص ناظر را ایفا می کند و به نوعی سخنگوی کارگردان در طول داستان است. مکان، یا نماینده بخشی از هویت شهر است، یا معرف ویژگی ها و درونیات شخصیت فیلم، به همین جهت کاملا گزیده و هدفمند انتخاب شده و مخاطب کمتر سرگردان مقدمه چینی های مکانی می شود. روایت داستان نیز به گونه ایست که حال و گذشته را به صورت موازی دنبال می کند و فاقد سیر ترتیبی ست، این تمایز شیوه پرداخت تا حدی موجب جذابیت داستان می شود، اما نباید این نکته را نادیده گرفت که پرداخت داستان بیش از حد سیاه و سفید است، به گونه ای که شاید بتوان برخی سکانس های آن را سیاه نمایی نامید. مرضیه(نقش اول داستان) کسی ست که متحمل مجموعه ای از همه مشکلات موجود در یک شهر بلاتکلیف است و طبیعتا برای به تصویر کشیدن این همه رنج در قالب یک شخصیت، اشخاص دیگر تنها نقش حاشیه های داستان مرضیه را دارند که گاهی بی هیچ مقدمه و موخره، و صرفا برای بیان یک مشکل جدید به مرضیه وصله زده می شوند. شاید اگر این بار محتوایی در میان چند شخصیت توزیع شده بود، سیر داستان نزدیکتر به واقعیت می بود، چیزی شبیه شیوه روایتی که در فیلم هایی مانند تصادف[1] شاهد آن بوده ایم.
یکی از نکات مثبت داستان، روایتی همزمان از مرضیه و سامان است، دختری در آرزوی فرار از ایران و پسری که نمونهاي از شكست در مهاجرت است- اگر چه پرداختن به شخصیت و سرگذشت سامان در چند دیالوگ کوتاه خلاصه می شود. سامان جواني است که نه ريشه در وطن دارد و نه جايگاه مطمئني در غربت. مهاجرت برای او به مثابه گريز است، نه انتخاب. او از استراليا هم ميگريزد چون همه هستي خودش و برادرش را در قمار به باد داده است. در ايران هم در مقايسه با مرضيه و باقي جواناني كه در تهران بزرگ شدهاند، كودك صفت است و راه و چاه نميشناسد. در نهایت نیز زمانی که از بیماری مرضیه باخبر می شود، به استراليا فراري دوباره ميكند.
با وجود اینکه این فیلم کاملا در ایران تصویر برداری شده است و علی رغم بازیگران ایرانیش، دوگانگی ارزشی موجود در متن فیلم مخاطب ایرانی را سردرگم می کند. روایت شفاف و غیرمتعارف از پارتی های شبانه و روابط آزاد به صورت برنامه ای ثابت در طول داستان دنبال می شود؛ اما آنچه که بیش از این مخاطب ایرانی را می آزارد، پایان فیلم است. در طول داستان مخاطب با مرضیه به همه نباید های شهر تهران سرک می کشد، از کنسرت ها و نمایش های بدون مجوز، خانواده های متعصب، برخورد قانونی با مهمانی های زیرزمینی، تا نا به سامانی دادگاه های خانواده و... و این تلخی ها با خبر ابتلای مرضیه به ایدز اوج می گیرد اما درست زمانی که بیننده به ستوه می آید و مرضیه را برای مهاجرت غیرقانونی به کشور استرالیا محق می داند، مرضیه خسته از وضعیت اسف باری که در کمپین پناهندگان دارد، تصمیم می گیرد به ایران بازگردد. این ضربه ناگهانی و سکانس پایانی که سردرگمی مرضیه در خیابانهای شهر را تصویر می کند، همراه با صدای محسن نامجو که در گوش مخاطب فریاد می زند: «دولت شرمنده از آن ما...شاید که آینده از آن ما» چیزی بیشتراز واژه دردناک است، در واقع در پایان فیلم شما با انبوهی از مشکلات مرضیه در خیابانهای تاریک تهران تنها خواهید ماند، مشکلاتی که شاید بخش اعظمی از آن پیش از این دغدغه شخص شما نبود.
فهیمی
اگر واقعا 1 ساعت دیگه دنیا تموم شه!
90/03/01اگه ادامه داشت، می آم ادامش می دم
---------- ------------- ------------- ------------ ------------
ساعت 12 و نیم بود و اون جور که گفته بودن، قرار بود 1 ساعت دیگه دنیا تموم شه. قطار زندگی با یکی از اون سوت های بلند، تو ایستگاه متوقف بشه و پشت بلندگو بگن: اینجا ایستگاه آخره! مسافرا پیاده شن....
زل زده بودم به سفیدی سقف و داشتم فکر می کردم اگه واقعا آخرش باشه چی؟ می شه آه و ناله کنی ، همه بدی هایی رو که در حق دیگران کردی به یاد بیاری و به خودت تلقین کنی که چقدر متاسفی... اونقدر که خودتم باورت بشه، حتی اگه واقعا نباشی....
مهم این نبود که اون شب ماها تا نصف شب بیدار موندیم و به کرده ها و نکرده هامون فکر کردیم، مهم این بود که وقتی حس می کنی مرگ پشت در اتاقت رژه می ره، عشق می کنی که درست وقتی که پدرت داره غرولند می کنه، محکم بغلش کنی و ببوسیش
مهم اینه که یهو انقدر دلت برای مادرت ضعف می ره که وقتی مادرت طبق معمول بدون در زدن می آد تو اتاقت- اونم وقتی که شلوارت به زانوهات رسیده، می خندی و می گی یه نظر حلاله...
مهم اینه که وقتی داداشت کیس کامپیوترتو بدون اجازه باز می کنه و می بره، به این فکر می کنه که میز کامپیوتر اتاقت چه دلباز شده
مهم اینه که وقتی داداش کوچیکت از خستگی روی کتاب شعر مورد علاقت خوابش می بره، حس می کنی که این جلد چروک چقدر پست مدرن تره
مهم اینه که وقتی یه پشه انقدر خونتو خورده که نمی تونه راه بره، به جای اینکه رو دیوار لهش کنی و به تاریخ بپیونده، بهش می گی: امشب شب آخر دنیاس، برو خوش باش!
مهم اینه که دیگه عجله نداری بری خونه و به کارای عقب افتادت برسی، می تونی با خیال راحت تک تک موزایکای سنگفرش بی ریخت خیابون شریعتی رو بشمری
مهم اینه که می تونی همه ی کینه ها رو بذاری کنار و یه نامه تشکر به شهردار بنویسی به خاطر اینکه سنگفرش پیاده روها تو فصلهای بارونی و برفی پیست پاتیناژ رو برات تداعی کرده
مهم اینه که وقتی متوسط سطح اطلاعات تو از استاد بیشتره، یه سوالی نمی کنی که همه بفهمن که متوسط سطح اطلاعات استاد از تو کمتره
مهم اینه که وقتی یکی تو اوج عصبانیت بهت می گه: تو واقعا نفهمی! می تونی بگی، آره خوب، شاید، تا حالا روش فکر نکردم
مهم اینه که وقتی پسر عموی 2 سالت عروسکتو توی شمع مایع تزئینی اتاقت غرق می کنه و از این شاهکار خودش ریسه میره، تو به این فکر می کنی که بچه ها رو چقدر ساده می شه خوشحال کرد
مهم اینه که وقتی صمیمی ترین دوستت مثل سابق نیست، به این فکر می کنی که خدا رو شکر... اگه من چیزیم شد، دور و ورش شلوغه...
مهم اینه که وقتی تاکسی دو برابر همیشه ازت پول می گیره- به این بهانه که پول خرد نداره- می گی فدای سرم، روز آخری این یه خورده پول دردی از من دوا نمی کنه، ولی از اون شاید!
مهم اینه که کل خیابونو از رو جدول میری، حتی اگه همه بهت یادآوری کنن که تو یه خرس گنده ای!
مهم اینه که تو زنگ می زنی به خالت، نه برای این که کارتو راه بندازه، خرابکاریتو ماست مالی کنه، یا سوالتو جواب بده... فقط چون دوست داری یه بار دیگه صداشو بشنوی
...
مهم اینه که وقتی چشمتو باز می کنی و می بینی هنوز نمردی، به این فکر نکنی که مامان! اگه بازم در نزده بیای تو اتاقم، من می دونم با تو....!!!
آخر دنیا
90/02/06اینجا ته دنیا ست. پایین آخرین تای نقشه تهران که بیایی، آدم ها رنگی ترند. گاهی بهانه ای به کوچکی یک توپ پلاستیکی، بچه های دو کوچه بالاتر و پایین تر را به خیابان می کشد. گاهی یک بستنی ساده بغض می شود در گلوی بچه ها و گاهی یک لباس نو حسرت. اما همیشه همه چیز به همین سادگی نیست، برای بچه هایی که در انبوه پرونده های اداره ثبت و احوال جایی ندارند. بدون مُهر می آیند و بدون مُهر می روند. بی هیچ شماره شناسنامه ای. " تقصیر مادرم که نیست، مجبور بود" این را زهرا می گوید، دختری از مادری ایرانی و پدری افغانی.
مرزهای کشور ایران سالیانه پذیرای چند صد هزار مهاجر افغان غیرقانونی ست. مهاجرانی که در مرزهایِ کشور و خارج از مرزهای قانونی کشور زندگی می کنند. حومه های پایتخت نیز میزبان بسیاری از این میهمانان ناخوانده است.
محله ای که وقتی در آن قدم می زنی، هزار چشم غریبه رد پایت را دنبال می کند. زنانشان اگر در صف نان نباشند توی خانه اند و کسب و کار مردانشان در همین محله خلاصه می شود. کوچه پس کوچه هایشان از هیاهوی بچه های قد و نیم قد پر است. اگر به مادرانشان رفته باشند- بچه اند، مثل همه ی بچه های شهر، اما وقتی شبیه پدرانشان می شوند، انگار محله محله ی شهر و کشور تو نیست.
نقشه تهران را رو به شمال که بگیری، اینجا آخر دنیا ست. زیر آخرین تای نقشه، محله ای برای مهاجران غیرقانونی افغان. جایی که جیب خالی پدران و انبوه مهاجران افغان، دختران ایرانی را به حجله می فرستند و نتیجه اش بچه های قد و نیم قد بلاتکلیفی ست که هیچ پرونده ای در اداره ثبت و احوال آن ها را به رسمیت نمی شناسد.
در نگاهی ساده این ها نتیجه عقلانی همسایگی با کشوری جنگ زده است. کشوری که با وجود خطوط محافظت شده ی مرزی، سالانه چند صد هزار میهمان ناخوانده برای ایران دارد.
طرح بازگشت خود انگیخته مهاجران افغان که در حقیقت به معنای خروج آنان در قالب برنامه ای مشترک بین دو دولت است، برنامه ای عملیاتی ست برای مطلقه شدن زنان ایرانی که جایگاهی در تبصره های قانون اساسی کشورشان ندارند. زنانی که پس از خروج همسرانشان باید نان آور خانواده هایی پر جمعیت باشند. خانه هایی که بچه های بدون شناسنامه اش را در هیچ مدرسه ای نمی پذیرند. خانه هایی که پدرانشان به سرزمین مادری بازگشته اند، بدون دغدغه نان شب بچه ها و بدون برچسب طلاق، در محله های سنتی حومه های شهر.
اینجا ته دنیا ست. پایین آخرین تای نقشه تهران که بیایی، جایی که هر روز تکرار سرگذشت تکراری دختران ایرانی ست.
نسل من
89/11/26دستم را بلند کرده ام که مجالی برای حرف زدن بگیرم- اما نمی دانم چرا سال هاست که نوبت به من نمی رسد. نوبت به من نمی رسد تا از این همه لفظ های لبالب خالی شوم. نگاه کن! این کدام صراط مستقیم است؟ یا کدام منطق بی منطق؟ کدام محکمه تو را خدا کرد و من را بنده، که بخواهی و بتوانی و بیندیشی- به جای من!
جامه کهن سلطه ات را درآوردی و برهنگی را تنم کردی... و من ناباورانه خندیدم به واژه "آزادی"!!... "هوس" تو بهای گزاف همه "آزادی هایم" بود.
مادرانم زاییده چهاچوب سنت بودند و من، آبستن از نطفه تو خالی آزادی. حالا به شهر من نگاه کن!... شهر ارواح جریحه دار زنان ساده لوح! این حاصل همه محبت های تو ست، ببین! دختران آبستن از زنانگی، زنان تهی شده از مادری و مادران لبالب از بی تعلقی! نگاه کن! این ها همه دسترنج توست، دسترنج تو که هوست را به پای آزادی من نوشتی... یک بار برای همیشه مردانه بایست و ببین که تاریخ برای مردانگی تو چقدر هزینه کرده است...
اعوذ باالله من الامتحانات
89/10/17قبل خوندن پست لطفا یه فاتحه برا پسرعموی 19 سالم بفرستین...ممنون
البته این شعر نصفه است و صرفا به جهت تخلیه بخشی از استرس شب امتحان گفتمش...تو اولین فرصت بقیشم می نویسم (-:
آه ای استرس نکش ما را
ما جوانیم و آرزو داریم
اندکی صبر کن، دو ترم دگر
فارغ از تو شدیم و بیکاریم
حال و روزم قمر در عقرب نیست
حالتی مثل محتضر دارم
در دلم رخت شوی خانه شده
بد قر و قاطی است افکارم
باز هم فصل امتحان آمد
عقلم از هفت دولت آزاد است
من به روح اعتقاد دارم چون
فصل دیدار جد و آباد است
...
آی همسنگر بغل دستی
تا توانی دلی به دست آور
تا کمک خواستم ببین حالا
این شده کور و آن یکی هم کر
...
به خوشمزگی مدادرنگی(2)
89/07/09
شرح نقاشی: تقدیم به همه گوسفندان میهنم :))
پ.ن: جوابیه رفیق شفیقم( www.negaah.blogsky.com):
هر بار که بغضی شدم آرامش شانه ات پناهم داد
هر بار که لبخندی شدم بر لب هایت نشستم...دلگیر می شوم از دلتنگیت...
بخند... به یاد همه خنده هایمان...به یاد همه خنده هایت، که آرامم می کنند بی اختیار
هیچ فاصله ای، هیچ فاصله میان ما خط فاصله نخواهد شد... عزیز ترین عزیزانم! دنیا با همه بزرگیش میان ما خط فاصله نخواهد شد...
می بوسمت با غریب ترین دلتنگی پاییزی...
با هر کس و ناکس به رفاقت خو کرد
شد نیش شما باز و به هر کس رو کرد
از روز ازل پسر که این گونه نبود...
کار تو پسر جماعتو پررو کرد!!
صد جور رژ لب، ریمل و مام زدی
هر شب با یکی رفتی بیرون شام زدی
مسعود، علی، ممد و بهرام سیبیل،
غوغا ست دلت، سهامی عام زدی؟؟؟
خوب بود که گه گاه یکم داشتی غرور
یا پا نمی دادی، یا که می دادی به زور
بعد از گذر دوازده ترم شدی،
فارغ نه ز تحصیل، که فارغ ز ذکور!!
این روزا که پا می دی به هر مهمونی،
افتادی تو چاله و خودت می دونی؛
تا وقتی که نایاب باشی قیمتی ای
ارزون که شدی جنس روی پیش خونی!
البته این دوبیتی ها خیلی هم جدید نیست. فقط گذاشتم تا یکم از گرد و خاک وبلاگ تکونده باشم. اونایی که یه کم با فضایی دانشکدمون آشنایی دارن می دونن من چی می گم ((:
چگونه خانه دار شویم!
89/04/02امروزه روز که زورق اقتصاد خانوار از هیبت طوفان تورم بر لنگرگاه نداری به گل نشسته است، بنده به شما خواهم گفت که چگونه ۳ سوته خانه دار شوید!
یکی از دوستان- مد ظله- رفته بودند دندانپزشکی که طبیب- حفظ الله- دندانش را جراحی کند. ایشان رفت و برگشت و... تبارک الله از تیغه جراح که به لطف ایشان زبان این بنده خدا نه تنها حس لامسه اش را از دست داد، بلکه حس چشایی هم نداشت.
به دنبال شکایت ملتفط شدیم که حداقل ۱۰ میلیون جریمه نقدی برای طبیب- جل جلاله- خواهند برید. در ابتدای امر طبعمان اندکی آزرده شد، لیکن این داستان ابواب بسیاری را بر ذهن ما گشود! به ویژه به ما آموخت که چگونه تندی خانه دار شویم. اگر پدر مایه داری ندارید، اگر حساب کردید که با این حقوق در ۸۰ سالگی صاحب خانه می شوید، اگر به شما زن نمی دهند،... چاره شما این جاست! کافی ست شما چند پزشک حاذق از این دست را شناسایی کرده و برای انجام عمل جراحی به ایشان مراجعه کنید. دقت داشته باشید که علل مراجعه نباید با قسمت های حیاتی بدن در ارتباط باشند.
در صورتی که فرد قانعی باشید، با توجه به کاهش قیمت مسکن با چند عمل کوچک و دریافت دیه شما به راحتی صاحب منزل خواهید شد! اگر متاهل هستید می توانید روی کمک همسرتان هم حساب کنید. از گام های کوچک شروع کنید! توجه داشته باشید که متراژ بالا ارزش معلولیت را ندارد.
بنده جهت تسهیل برنامه ریزی شما پاره ای از موارد قابل سرمایه گذاری را یادآور می شوم:
متراژ ٤۰ تا ۶۰ متر
- جا گذاشتن قیچی، پنس، سوزن و ....
- عفونت ناشی از جا ماندن گاز
- از دست دادن حس لامسه
- برداشتن بی دلیل آپاندیس
- کج جوش خوردن استخوان
- تزریق اشتباه
متراژ ۶۰ به بالا
- نقص عضو(دست، پا، چشم و... ): ویژه ذکور
- از دست دادن بخشی از حافظه
- ناتوانی در تکلم
و...
